
خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ،
یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی
مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند»
کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و
تشیع دوست تو نیزبا « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری »
و به « تشیع آری » کافر گردان .
« دکتر علی شریعتی »
هیچ وقت نگو آخرش چی میشه ؟!
چون این كلمه تو رو از حال عقب میندازه .
بگو الان چی باید بشه تا بتونی حالات مختلف
رو همون موقع بسازی .
اونوقت میفهمی آخرش چی میشه ................
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه
خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
ویلیام شکسپیر
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت ،
نکنه غصه بخوري ،من همه جا باهاتم .
تو تنها نيستي ،تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ،
قلب ميذارم که جا بدي ،اشک ميذارم که همراهيت کنه
و مرگ که بدوني برميگردي پيشم
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند: بار خدايا تو كه بشر را
اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند
گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه
خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي
افتد..؟؟؟
آنگاه که سوار بر بال خيالم
به سوي منزل تو ره مي سپارم
در ارزوي ديدنت اي جان
چو پروانه جان مي سپارم
اينگونه است که در حجم نگاهت
در فراسوي خيالت
هر چه مي بينم تو هستي و من
در حجم بودنت ساري شدم چو باد
يعني که من نييم انجا که تو با مني
يعني که من کيم در حجم بودنت
هر جا که بنگرم روي چو ماه تو
سايه فکنده است بر هر چه در من است
آسوده دلان را غم شوريده سران نيست
اين طايفه را غصه ي رنج دگران نيست
اي همسفران باري اگر هست ببنديد
اين ملک اقامتگه ما رهگذران نيست
بر من رقيبم را پسنديدي ولي شايد كه مي داني و مي دانم كي ام
شايد كه سودايي ندارم در سينه غوغايي ندارم
آينه ام خو كرده با شب چشمي به فردايي ندارم
با من بمون اي همسفر بامن كه از ره خسته ام
با جان لبريز از نگات از خسته ي خود رسته ام
با من بمون اي هم زبون تو اين شب دلواپسي
با من كه تنها مانده ام در لحظه هاي بي كسي
از اين بيقراري كه راه را دشوار كرده
من امروز با تو
تو فردا با من باش
براي يك لحظه ، يك لحظه به ياد من باش
كاش مرا مي فهميدي آن هنگامي كه دستانت براي هميشه مرا رها كردند
كاش مرا مي فهميدي آن هنگامي كه عاشقانه برايت غزل غزل گريه مي كردم